سلام!
* چه روزهایی که سال به سال بزرگتر می شدم و چه حالا که سال به سال پیر تر می شوم، ۱۸ آبان ماه روز مقدسی بوده برایم. شب ۱۷ آبان ماه، سرخوشی می دود زیر پوستم. وقتی مدرسه می رفتم، دلم نمی خواست آن روز امتحان داشته باشیم. دلم می خواست هیچ چیز سرخوشیم را خراب نکند. انگار من تنها کسی هستم که راز بزرگ آفرینش را درک کرده. خوشحالم که از عدم، هستی شدم. خوشحالم که در عالم مثل، قالب مثالی من هم وجود داشته. خوشحالم که عقل اول و ماهیت در زمان آفرینش به من هم فکر کرده اند. فردا روز تولد من است. تولدم مبارک!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:24  توسط فیفیل
|
سلام!
* دبستانی هستم. عمه دبیر است در شهر همدان. هر وقت از همدان می آید دیدن ما، یک دنیا ظرف سفالی سوغات می آورد. دیزی و قابلمه و نمکدان و قندان. یکی از بهترین لذتهای عمرم، بازی کردن با آنها و گل بازی کنار باغچه است که داد مامان را در می آورد! ( البته اگر بتواند غافلگیرم کند.) در خیالم کارگاه سفالگری دارم و کوزه ها را من می سازم. انگار چشمم نمی بیند که تنها هنرم در گل بازی، ساختن انواع و اقسام بارباپاپا و باربا ماما است.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:43  توسط فیفیل
|
سلام!
* لطفا خواهش می کنم برای رضای خاطر هر کس و هر چیز که دوست دارید اگر از سیستم حمل و نقل عمومی استفاده می کنید، به خصوص بخش های پرجمعیتی مثل اتوبوس و مترو، از خوردن سیر و پیاز دست بر دارید. به این فکر کنید که یک روز بارانی دل انگیز پائیزی وقتی کسی خسته و خرد و داغان سوار اتوبوس سوپر هایلوکس چینی سامانه اتوبوسهای تندرو میدان ولیعصر- پایانه شهید افشار می شود، با توجه به اینکه اتوبوس مذکور روزنه ای به خارج و هوای آزاد ندارد، الا در کوفتیش که به دلیل ترافیک بیش از حد مخصوص روزهای بارانی فقط فقط در ایستگاه و هر نیم ساعت یک بار باز می شود، تمام روز بارانی مثل زهر روی دلش سنگینی می کند اگر بغل دستیش یک خانم مهربان خوش صحبت عاشق سیر ترشی باشد!
** چند سال است نقشهایی را در زندگی شخصیم بازی می کنم که هیچ دوست ندارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 7:38  توسط فیفیل
|
سلام!
* لطفا خواهش می کنم برای رضای خاطر هر کس و هر چیز که دوست دارید اگر از سیستم حمل و نقل عمومی استفاده می کنید، به خصوص بخش های پرجمعیتی مثل اتوبوس و مترو، از خوردن سیر و پیاز دست بر دارید. به این فکر کنید که یک روز بارانی دل انگیز پائیزی وقتی کسی خسته و خرد و داغان سوار اتوبوس سوپر هایلوکس چینی سامانه اتوبوسهای تندرو میدان ولیعصر- پایانه شهید افشار می شود، با توجه به اینکه اتوبوس مذکور روزنه ای به خارج و هوای آزاد ندارد، الا در کوفتیش که به دلیل ترافیک بیش از حد مخصوص روزهای بارانی فقط فقط در ایستگاه و هر نیم ساعت یک بار باز می شود، تمام روز بارانی مثل زهر روی دلش سنگینی می کند اگر بغل دستیش یک خانم مهربان خوش صحبت عاشق سیر ترشی باشد!
** چند سال است نقشهایی را در زندگی شخصیم بازی می کنم که هیچ دوست ندارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 7:38  توسط فیفیل
|
سلام!
* دیروز ساعت نمی دانم چند بود. پشت میزم نشسته بودم. مطمئنم که حوالی بعد از ظهر بود، چرا که تمام کارهای پیشنهاد اسمز مهاباد نیرو را انجام داده بودم. از چک و چانه زدن با مهندس شکوه سر قیمت پمپهای گراندفوس گرفته تا چک پرینت پیشنهاد فنی با پرینتر عهد دقیانوس شیدا. داشتم وسط واژه های بعضا آشنای آنتالپی و آنتروپی و انرژی داخلی و سیکل تبریدی و تبخیر کننده دست و پا می زدم.* آهنگ بچه های مدرسه والت از گوشی تلفنم بلند شد. شماره نا آشنا بود! و جناب آقای مهندس ص. از شرکت ت.م پشت خط. بلافاصله یاد یک روز بارانی بهاری، خیابان وزرا و شرکت سوپر شیک ت. م می افتم. یادم می آید که آقای مهندس خیلی ترسناک بود و من دست و پایم را شدیدا گم کرده بودم. اما از تو چه پنهان که شرکتشان را بسیار دوست داشتم. به خصوص جدا بودن سرویس بهداشتی خانمها و آقایان را! اطلاعات دم در هم که دل آدم را می برد. حتی جزئیات اتاق آقای مهندس ص. را یادم هست. اما اصلا یادم نیست که چه گفتم و در فرم استخدام چه نوشتم. قرار شد بروم برای مصاحبه دوم. هنوز نه به بار است و نه به دار! اما دلم برای میزم تنگ شده و شدیدا دلم نمی خواهد بروم. فکر می کنم دچار بیماری شدید روانی " می خواهم کارم را عوض کنم-دنبال کار می گردم- پیدا می کنم- قبول می شوم و نمی خواهم کارم را عوض کنم" شده ام. حالا قرار است آقای مهندس ص. تلفن بزند و بگوید که چه ساعتی بروم. دل توی دلم نیست!
* حامد شدیدا " گیر" داده به کنکور کارشناسی ارشد. خودش درس نمی خواند. اصلا نمی داند که قرار است متالورژی بخواند یا مثلا تاریخ شناسی بدون تاریخ شاه*نشاهی. اما اینقدر در زمان گیر افتادنمان در ترافیک ترسناک بزرگراه چمران و بعد همت در مورد فوق لیسانس حرف می زند و استدلال می کند و دلیل می بافد و مغز من را می خورد و وجدانم را دچار عذاب تلف کردن عمرم به مقدار ۶ سال می کند که من تصمیم گرفتم به جزوه هایم یک نگاهی بیندازم. باشد که رستگار شویم .البته در سالهای بعد.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:19  توسط فیفیل
|
سلام!
* خانم گ. خیلی بیمار است. خیلی خیلی. به قول خودش سالهاست که رنج بیماریش را تحمل می کند و خوب نمی شود. از خانم گ. خوبتر در این دنیای بزرگ کسی را نمی شناسیم. یعنی خانواده ما کسی را بهتر، مسئول تر، مهربان تر از او نمی شناسد. فکر می کنم که چرا این طور شده؟ درد این بیماری چرا با او همراه شده؟ پسر بزرگش سالهای سال قبل، آنقدر قبل که من خاطره مبهمی از آن داشته باشم، داشت ازدواج می کرد. یعنی نامزد کرده بود. خانم گ. با تمام مهربانیهایش آن روزها به دلیل یک اشتباه ناخواسته و یک قهر بی موقع بی دلیل، زندگی پسرش را نابود کرد که کرد و هنوز ویرانه های نابودی درست نشده که نشده! امروز که در هوای ابری و بارانی زیر درختان چنار خیابان ولیعصر قدم می زدم تا برسم به خیابان کریم خان، دوباره سوال ماههای قبل در ذهنم جرقه زد: چرا خدا ما را به خاطره نادانسته هایمان مجازات می کند، گاهی به بلندای یک عمر؟
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 7:58  توسط فیفیل
|
سلام!
* منان آمده شرکت. با آقای مهندس خ. کار دارد. کارگر افغانی شاغل در یکی از پروژه هاست. هزاره ای نیست. پشتون است و نژاد برتر. آقای مهندس خ. که ۳ سال از من کوچکتر است، نفرت انگیز ترین آقای مهندسی است که در عمرم دیده ام. با مدرک دانشگاهی از دانشگاه نمیدانم چه کجا آباد، آنچنان از بالا به همه و به خصوص به کارگران کارگاه نگاه می کند که نگو! شکر خدا ۲ سال است که حتی به هم سلام هم نمی کنیم چون در یکی از دورانهای غلیان خود بزرگ بینی و خود برتر بینی و خود همه چیز بینیش، بدجوری حالش را گرفتم و دیگر سلام بی سلام و کلام بی کلام. شنیدن لحن التماس گونه منان و جواب های ارباب گونه آقای مهندس، باعث سردردم می شود. دردی که هنوز هم دارم....
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:31  توسط فیفیل
|
سلام!
* یک جورهای انگار با خودم قهر کرده ام. با خودم و بقیه. به قول دوستی انگار از تجربه کردن می ترسم. شاید هم از بحث و جدل با خودم و با بقیه خسته شده ام. سر تمام حرفها و کارها و عکس العملهای ساده و بی منظور و با منظور ناراحت می شوم. نمی گویم به کسی البته که ناراحت شده ام. همه هم فکر می کنند که از خوشی در حال پس افتادنم و منتظر شامهای پنجشنبه شبها یا ناهار ظهرهای جمعه لحظه ها را می شمارم. و مطمئنا هیچ کس نمی داند و نمی فهمد که چقدر خسته ام از تکرار و تکرار و تکرار.کتاب پائولای ایزابل آلنده را می خوانم و فکر می کنم که چه خوب که اینقدر حوصله داشته و حسهایش را در یادش نگه داشته که از بیماری دخترش کتاب بنویسد. فکر می کنم که چقدر آدمها با هم متفاوتند و اینکه من اصلا دلم نمی خواهد لحظه های بیماری کسی را در یاد خودم و تمام دنیا زنده نگه دارم. از سر تکلیف ورزش می کنم و سعی می کنم که بدون فکر " بلوکها" ی الهه را انجام بدهم و نظم کلاس را بهم نزنم. آهنگهایش تکراری شده. چیزی از کلاس نمی فهمم اما می گوید: وزنه ها را به پایتان ببندید. بی حوصله خم می شوم. تازه فارغ شده ایم که یادش می افتد ۵ دقیقه به آخر کلاس مانده و زمان کششهای محبوبش و تعریف از پیلاتس رسیده! وزنه ها را باز می کنیم و ملحفه ها را می اندازیم تا کشش بدهیم که... صدای عصار پخش می شود: چشمها را باید شست.... زیر باران باید رفت....عشق را زیر باران باید جست.... حالم خوب خوب می شود و یاد سهراب و نغمه و دبیرستان مریم و هشت کتاب و زنگهای ادبیات می افتم...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:52  توسط فیفیل
|
سلام!
* پسر بچه ها از سرویس که پیاده می شوند، با تمام قوا جیغ می کشند تا بروند داخل مدرسه. زنگ آخر هم که می خورد از همان داخل کلاس فریاد می زنند تا از در خارج شوند و دوباره سوار سرویس بشوند و یا پیاده راه بی افتند سمت خانه. چرا؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:48  توسط فیفیل
|
سلام!
*
-. پرده اول:
مدتهاست که می خواهم کارم را عوض کنم. رزومه می فرستم به هر جا. شرق و غرب و شمال و جنوب. تماس که می گیرند وقت مصاحبه بگذارند، نمی روم. هر کدام را به یک بهانه کنسل می کنم. اسفند ماه است و دیوانه بازیهای مهندس ملک خیلی به اعصابم فشار آورده! می روم آبنیک و یک شرکت دیگر که اسمش را یادم نمی آید. آبنیک تخصص تصفیه فاضلاب و طراح شبکه لازم دارد که شکر خدا بلد نیستم و کلی در مورد تصفیه آب پز می دهم و می آیم بیرون. آن یکی شرکت را هم که دوست ندارم و چرت و پرت جواب می دهم. قضیه تمام می شود و دلخوری من از مهندس ملک هم همینطور( مثل همیشه).
- پرده دوم:
مهندس رسولی آبنیک اوایل مهر وقتی در قطار مترو ایستاده ام زنگ می زند و قرار می گذارد بروم آبنیک. می روم . این بار تخصص من را لازم دارند و می خواهند دپارتمان آب را میت! کنند در شرکت.و به خوبی و خوشی تمام شرایطم را ( پنج شنبه ها نمی آیم. اضافه کاری نمی مانم. از روز اول بیمه می خواهم) قبول می کند. خوش و خندان و نگران از شرکت می آیم بیرون و می رویم با نازنین گیشا گردی و یک لیوان می خرم به خوشگلی دریا!
- پرده سوم:
از مهندس ملک یک روز سه شنبه وقت جلسه می گیرم و می گویم که می خواهم بروم و می گویم که چرا دلخورم از خودش و شرکتش! شروع می کند به تعریف که خانم مهندس شما خدائید و ما به شما نیاز داریم و ما را دست تنها نگذارید و ما حقوقتان را زیاد می کنیم و اصلا شریکتان می کنیم در شرکت و اینکه تو را به خدا نروید! مثل خر وامانده منتظر چش بوده ام و از خدا خواسته و با قیافه فاتح بر می گردم و می نشینم سر جایم. به امید تغییر.
- پرده چهارم:
دوباره سر مناقصه خوزستان جناب آقای مهندس ملک دارد گربه رقصانی در می آورد. دوباره از خل بازیهایش دیوانه شده ام. دوباره می خواهم بروم. این بار احتمالا به نا کجا!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 7:28  توسط فیفیل
|